من هر زن گیرافتاده توی هر رابطه ی بیماری را که می بینم، دلم می خواهد بروم بغلش کنم، دلم می خواهد بهش بگویم که می دانم، دلم می خواهد برایش توضیح بدهم که تنها نیست، دلم می خواهد هی برایش از تجربه های خودم و آدمهای دیگر بگویم. دلم می خواهد توی چشمهاش نگاه کنم و بگویم که می دانم که ترس دارد و درد دارد وبدبختی دارد و برایش به شرافتم قسم بخورم که می ارزد. بیرون زدن از دایره ی مکرر تحمل یک رابطه ی اشتباه به همه چیزش می ارزد.
اما بجاش چه کار می کنم؟ دور میشوم ازشان. یک جوری نگاهشان می کنم که یعنی تحقیر. هی در درون یا برونم ازشان انتقاد می کنم، از خودم می رنجانمشان، هی با خودم غر میزنم که زنیکه ی بی دست و پای فلان، بیعرضه ی احمق. نمی بیند مگر تحقیر را؟ چه فکری می کند که هی با این همه اضطراب و دروغ و نقش بازی کردن و چه و چه کنار می آید؟ به چه امیدی مانده اصلن؟ چرا هی میگذارد که تحقیر بشود آخر؟
بعد خودم از این خود بیرحم بی انصافم جا می خورم، دوستش ندارم اما خلاص هم نمی شوم ازش. این منتقد بودن نمی دانم کجای دلم بگذارم. حالا دیگر، ناآگاهی را، حماقت را، تجاهل را، تظاهر را، فداکاری را در هیچ زنی نمی بخشم. انگار که دارد به شخص شخیص زن قوی درون من توهین میکند با شیوه ی زندگی اش.
بعد یک وقتهایی که خودم را کنار کشیدم و ایش و پیف ام را بجا آوردم، به مسیح فکر می کنم که یک روزی به من گفته بود که از دیدن ضعفهای خودم توی آدمهای دیگر می ترسم. یعنی آن عیب و ایرادی به نظرم غیرقابل بخشایش می رسد که خودم داشته باشم اش؛ گفته بود آگاهانه نیست و من می دانم که هست. یعنی در اندرون من کلن یک منتقد ازین بی شرف تری هست که مدام بهم گوشزد می کند عیبهام را.
ها خب! چه ترسی دارد مگر؟ من هم مثل همه ی زنهای عالم پتانسیل به گند کشیدن زندگی ام را به بهای یک رابطه ی اشتباه داشته ام. اینکه دور می شوم و کناره می گیرم از زنهای گیرافتاده و دست روی دست گذاشته، نه از این است که فکر می کنم باهاشان فرق دارم خیلی، مثل دوری کردن از مریضی است که یک بار مرض اش را گرفته ای و می دانی چقدر افتضاح است.
پ.ن:
واضح است که یک نوشته ی آرشیوی است؛ بعد از آن روز شاتوت و فالوده خوران در خیابان با بانو که من غر زده بودم از دست زنهای فیلان ضعیف.
پ.ن2:
بهانه دارم برای گذاشتنش اینجا.
نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم
نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم
کتابای سفیدو دوره می کردیم
که فکر شبکلاهی از نمد باشیم
پ.ن:
بله آقای قنبری، هنوز هم.
راست و حسینیاش میشود اینکه من خسته شدهام.
من اصلن آدم اوضاع کششی و فرسایشی نیستم. یعنی هر اتفاقی که قرار است بیفتد باید تند بیفتد؛ بدون حرف پس و پیش. اینکه حرف بزنم، برنامه بریزم، پیش بینی کنم و منتظر بمانم حالم را بد میکند. حالا به گمانم داستان انتخابات یکی از این رمانهای طولانی شده که نه میگذاریاش زمین و نه تمام میشود. من میگویم همین امروز رایشان را بگیرند تمام بشوند. تازه دیر هم شده. همان هفتهی پیش رایشان را میگرفتند تمام میشد. من از حرف زدن، استدلال کردن بدیهیات، از قانع کردن مردم، از حرص خوردن، از طرفداری کردن، از کش آمدن خسته ام.
این هیایو من را پرت میکند به چهار سال پیش؛ به وقتی که معین را توی تالار شریعتی دانشگاه اصفهان هو کردیم. اصلن چطور است استمراریاش کنم. هو میکردیم. قبلش هم خاتمی در دانشگاه تهران هو شده بود. ما، نسل هوچیها، این را از کجا بلد شده بودیم؟ نمیدانم اما دقیقن یادم میآید که تا معین دهن باز میکرد، هزار پلاکارد از اطراف سالن بلند میشد که "تحریم" و دهنهای چسب خورده، هو میکشیدند؛ خفه اما بلند. هنوز میخواستند وطن را با خشت جان خویش بسازند ها؛ بلد اما نبودند. مگر چند ساله بود این اصلاحات یتیم. میگویم، یعنی مینویسم، وطن و جگرم سوز میزند. کاش این سانتیمانتالیسم به قدر چند خط دست از سرم بردارد. تقصیر من نبود که. یادم میافتاد به قیافهی معین و منزلاش که پشت نردههای دانشگاه اصفهان ایستاده بود و به بچهها میگفت تا اعتصابشان را نشکانند از آن در، از آن میلهها، از آن میلههای بلند، رد نخواهد شد. میگفتند اگر بیاید تو یعنی به اعتصاب مشروعیت داده. نشکاندند، نیامد. از همان جا برگشت. انگار که به دیدار زندانیای آمده باشد که ملاقاتی نمیخواهد. من زهرخند حراستیها یادم میآمد و قیافهی بچهها را. اعتصاب کشیده و متنفر و نگاههای خودمان را که متعجب بود. ما بلد نبودیم. ما نمیدانستیم که یک روزی داستان اعتصابها را میشود مثل افسانه تعریف کرد برای نسلی که آنوقتها دانشجو نبود. ما نمیدانستیم مشروعیت یک اعتصاب به وزیری است که بیاید تا پشت نردهها. مشروعیت را چه بلد بودیم؛ تا همان وقت تحریم که هی گفتند اگر رای بدهید یعنی به مشروعیت نظام رای دادهاید.
من اما رای دادم. با تمام این حرفها رای دادم. من یعنی آدم همینام. که یکی را هو کنم حتی و بعد بهش بگویم خب اما دوستیم. اینجات را دوست ندارم اما خب باز هم دوستیم. من همانوقتها هم میدانستم که این هو کردن نشان دوستی است. نشان دلخوری است از یک دوست؛ گیرم که راهش آن نبود.
بعد یادم میآید آن روز کوفتی گرم خرداد را. که ملیحه نشسته بود روی تختش که طبقه بالا بود و با موبایلش مدام شماره میگرفت. یک باد مردهای هم میآمد و میخورد به من که لب هره نشسته بودم. رای شماری بود و معلوم بود که احمدی نژاد و رفسنجانی میروند دور دوم. من هر چند لحظه یک بار میپرسیدم که معین چی؟! و ملیحه جواب میداد که بازاری ها هم قرار است از رفسنجانی...، اساتید فلان جا هم از رفسنجانی...، مرگ هم از رفسنجانی، کوفت هم از رفسنجانی... ملیحه که اینجوری نمیگفت؛ من اینجوری میشنیدمش. فکر میکردم خاک بر سرمان که باید بین احمدی نژاد و رفسنجانی باید یکی را برداریم. غمزده بودم به معنای واقع و فکر میکردم ما قدر انتخابهایمان را ندانستیم. قدر آدمی را که میشود توی شریعتی هو کردش و بعدش خواند اگرچه صد سال مردهام، به گور خویش خواهم ایستاد. بفرما! حالا بر این گور بایستید؛ با خودم فکر میکردم.
کیف اسکیتم را انداخته بودم روی دوشم اما توی جنگل خاک و خلی بالای پیست نشسته بودم. نرفته بودم رای بدهم. نمیخواستم رای بدهم. دوست نداشتم هیچ کدام را. موبایلم زنگ زد و یک آقای عصبانی از آنسویش به من توپید که پاشو برو رای بده! گفتم دوست ندارم. گفت بیخود! پا شدم و با همان شلوار ورزشی سه خط، با کیف اسکیت روی دوشم، رای دادم. نمیخواسته بودم رای بدهم ها، اما شناسنامهام را همینجوری گذاشته بودم توی جیب کیف اسکیت. شاید لازمم شد در حین اسکیت مثلن! من حتی یک روزی به رفسنجانی هم رای دادهام که وضع امروزم این نشود؛ که شد.
من یار دخیرهی این بازیام.
مگر من نمیترسم؟ فقط فکر میکنم که ترس نباید آدم را فلج کند. من آن ماهیام که بلد نیست خودش را بزند به مردن تا نجات پیدا کند. من دست و پا میزنم. شاید توی تور، شاید بیرونش. حالا آنقدر هم بزرگ شدهام که فکر کنم بدتر از این هم میتواند بشود؛ همیشه.
من میدانم که میرحسین کیست و چیست. من میدانم که دارم به کی رای میدهم. جو زده نمیشوم. فکر نمیکنم که آن امامزاده سیدی است با پر شال سبز و لشکری از خوشحالان ستاد قیطریهاش. خودش هم ادعایی ندارد که! میگوید من اینم، از اول هم گفته. من چارهی دیگری سراغ ندارم. میگویند اینجا پاریس نیست؛ بله، نیست. حتی ایران هشت سال پیش هم نیست، ایران چهار سال پیش هم. ما همین قدر تنزل کردهایم. این چاه هم تهش براندازی نظام نیست. من مطمئنتان میکنم. بروید رای بدهید؛ به هرکسی که دلتان خواست.
رای ذخیرهها هم بازی است این دفعه.
*دیکتاتوری رژیمی است که در آن، مردم بجای فکر کردن نقل قول می کنند و همه هم از یک کتاب نقل قول می کنند.
*: آقامون اینیاتسیو سیلونه، "مکتب دیکتاتورها"، مهدی سحابی
خودت را به مظلومنمایی نزن دخترجان. من دلم برایت نمیسوزد. بهتر است یک دلیل منطقی برای این رفتار احمقانهات داشته باشی. این چه مرگی است آخر که تو داری؟! اینکه در بدترین و سختترین لحظههای عمرت خم به ابرو نیاوری و بغضهای لعنتی سفت را آنقدر قورت بدهی که خفه بشوی، آنوقت وقت حرف زدن، وقت حرف زدن منطقی و جدی و لازم اشکهایت گوله گوله بریزند بیرون و نفست بند بیاید از گریه. چرا نمیفهمی آدمها حرفهای یک زرزروی گریان را جدی نمیگیرند. حالا برو گمشو و بدان که فرصت گفتن بعضی حرفها به کوتاهی زمانی است که لطف کردهای و دو قطره اشک به دامن فشاندهای. خر!
من هفت سالم بود فقط! اولین باری که تقلب کردم هفت سالم بود.
و چنان همهی ماجرا واضح و روشن است توی ذهنم که از حافظهی بحرانی من بعید میزند به کل.
کلاس اول بودم توی یک کلاس 40 نفری. الان دقیق نمیدانم آن همه نکبت و فلاکت واقعن از همه جای کلاس میبارید یا ذهنم همه چیز را دکوری کرده تا خاطره سینماییتر بشود. انگار که مثلن سمیرا مخملباف ساخته باشدمان، از لحاظ جشنواره (سلام حضرت هرمس). اما این را مطمئنم که سه نفری مینشستیم و روزهای دیکته یکی میرفت زیر میز، توی خاک و خل مینشست اما انقدر شرافت دارم که قصه را سوزناک نکنم و اعتراف کنم که آن روز من آنی نبودم که زیر میز نشسته بود. شیما بود، شیما ابوالفتحی(یعنی ممکن است اسمش را گوگل کند و برسد به اینجا!) رفته بود زیر میز و ما دیکته داشتیم. امتحان نبود؛ یعنی امتحان بود ها اما امتحان ثلثمان نبود. ما بهش میگفتیم امتحان قوهای. بخدا ما همین را بهش میگفتیم و من از چند سال پیش هی امتحان کرده ام روی بچههای جدید و دیدهام که آنها اصلن الان نمیگویند امتحان قوهای. یعنی در واقع خندهدار هم هست که اسم یک امتحانی امتحان قوهای باشد. آدم یاد چراغ قوه میافتد. حالا ما از همین امتحانها داشتیم. و این امتحانها را توی یک کاغذهای وحشتناکی میدادیم. یک کاغذهای کاهی پرزدار یه کم زردی که کادر بالاش آبی بدرنگ بود و با نستعلیق نوشته بود برگه امتحانی و بعد پایینش نوشته بود نام، فامیل، کلاس، تاریخ... بیشرفها! انگار نه انگار که یک بچهی هفت ساله دارد امتحان قوهای میدهد ها. انقدر جدی بود اتمسفر. بعد... مبصر ما یک دختر کلاس چهارمی بود که حتی اسمش هم ساناز بود. بعد حتی ساناز با من هم خوب بود؛ انقدر که آخر سال به من یک کارتی داد که رویش دوتا بچهی مو زرد دارند تو این ماشین اسباب بازیها خوشحالی میکنند توی یک جادهی پر گل و بلبلی و پشتش هم هیچی ننوشته. آن وقتها همین که مبصر بهت یک کارتی بدهد خوب بود به اندازهی کافی و اینکه چیزی بنویسد دیگر از آن انتظارها بود. اینهاش که مهم نیست. مهم اینست که ما امتحانمان تمام شده بود و ساناز آمده بود که ساکتمان کند و من ازش پرسیدم که جمعه رو چه جوری مینویسند و اون گفت که اینجوری. بعد من فهمیدم که چه گندی زدم. جمعه را نوشته بودم جُمع ِ ، با شک فراوان. بعد فکر میکنید ورقهها کجا بود؟! روی میز خانوم عتیقی. همان خانوم چاق بغایت مهربان با من. آنوقت خودش کجا بود؟! توی دفتر. زنگ تفریح بود خب. مغز هفت سالهی من تصمیمش را گرفت. که برود ورقهاش را بکشد بیرون و یک ه آخِر اضافه کند به جمعه و بیست بگیرد و خوشحال باشد. هنوز ورقهام را از بین 39 ورقهی دیگر نجسته بودم که خانوم عتیقی آمد بالای سرم و واقعن مچ دستم را گرفت؛ عین فیلمهای پلیسی. نفس نفس هم میزد، یعنی که هیکل 120 کیلوییاش را دوانده بود از دفتر تا آنجا. من عقل هفت سالگیام نمیرسید که لابد درز در دفتر باز است و خانم عتیقی از پشت دیوارههای انسانی ما را میپاید که. بعد خانوم عتیقی یک خبطی کرد. رفت به عمهی من گفت. اصلن نمیدانم چرا و چطور. اما گفته بود و عمه به روی من آوردش. توی اتاق پذیرایی کنار پنجره حتی. بعد حتی عمهی محبوبم هم خبط بعدی را کرد. رفت به مامانم هم گفت. چیز خاصی هم نشد اما خب. مامانم یک کمی متعجب شد فقط، مثل همیشه. هنوز هم گاهی جا میخورد از استعداد فراوان من در خلافکاری.
خب بعد میدانید، یک مغزی که در هفت سالگی منطقاش اینست که برود ورقهاش را درست کند خب، مگر به کجای دنیا بر میخورد، در بیست و چهارسالگیاش هم همین فکر را میکند لاجرم. فقط معصومیتاش کمتر است و یاد گرفته چه جوری تقلب کند که مچ دستش را نگیرند و فشار بدهند.
میدونم یه کم دیر شده اما خب من واقعن سعی کردم که اگر کسی برنامه داشته و جدی دنبال پذیرش گرفتن از TUDelft بوده، کمکش کنم اما چندتا مشکل وجود داره:
۱- من بلد نیستم خوب توضیح بدم. مخاطب رو گیج میکنم و عصبی.
۲- من خودمم اولین بار بوده که توی عمرم برای پذیرش گرفتن اقدام کردم و کلن بی تجربه بودم دیگه.
۳- من فقط در مورد راه و چاه دانشکده ی برق، رشته ی خودم و مقطع فوق لیسانس اطلاعات دارم.
۴- تنبلم آقا جان، در حد لالیگا.
۵- مگه من چند نفر و مگه چند نفر منو میشناسن که میخوان بیان دلفت آخه؟!
حالا اینا رو گفتم که بگم یک آقایی هست ظاهرن که دانشجوی دکترای اونجاست و خب تجربه و حوصله و همت اش هم از من بیشتره بی شک. این آقا وبلاگ می نویسه و اطلاعات خیلی خوبی از زندگی در هلند، تحصیل در TUDelft و اینها داره در مجموع. گفتم حداقل لینک وبلاگش رو بذارم اینجا.
http://persia.weblog.tudelft.nl/
اینم چیزهای مرتبط
http://persia.weblog.tudelft.nl/2008/07/14/study_in_the_netherlands_holland
http://persia.weblog.tudelft.nl/2008/11/17/how-to-apply
بازم اگه کسی فکر کرد که من(که معرف حضور هستم به ذات) می تونم کمک بیشتری بکنم، در خدمتم.
با تشکر
ب.ش
همهی امروز تقصیر تو بود.
من حتی نمیخواهم یک دقیقه، یک لحظهاش را به عهده بگیرم.
میخواهم کل این روز لعنتی را بیندازم گردن و تو با خیال راحت ازت کینه به دل بگیرم.
میخواهم اگر همه چیز را بخشیدم و فراموش کردم، یک امروزی باشد که بخاطرش هرگز بخشیده نشوی.
میخواهم هروفت امروز یادم آمد و حرفهایی که زدم و کارهایی که کردم، با کسانی که هیچ حتی یک اپسیلون هم سزاوارش نبودند، از دست تو دلخور بشوم؛ دوباره، صدباره، هزارباره.
میخواهم گناه این نقابهای برداشتهی بیحاصل، این عقدهگشایی بیوقت را بیندازم روی دوش تو و فقط خودم ببینم که چه خم میشوی زیر بارش.
وگرنه من میدانستم. میدانستم که آدم دو ماه مانده به رفتنش نباید بزند دل عزیزترینش را بشکند.
وگرنه من بلد بودم که این همه سال که تاب آورده بودم، دو ماه دیگر هم روش.
گناه آن زخمی که زدم و هرگز هرگز هرگز خوب نخواهد شد مال توست. انتقام آن زخمی که هوا میکشد.
گناه همهی آن لحظاتی که بعدن آن نازنین خواهد نشست و غصه خواهد خورد که چرا بلد نبوده و چرا آنی نبوده که باید، خونبهای همهی آن وقتهایی است که بهم گفتی تو "آن بهناز" نبودهای.
این دردی که قسمتش کردم، سهم توست که از زیرش در میروی وگرنه آنها همیشه همانی بودهاند که حالا.
حالت بد نمیشود که درد تو را یکی دیگر بکشد؟! مال من میشود.
من نخواهم توانست امروز را جبران کنم؛ تو هم. خوشبختانه.
من دقیقن میدانم چرا روزنامه نگار نشدم و چرا هرگز روزنامه نگار نخواهم شد.
یکی اش این است که این شغل یک مظلومیت اعصاب داغان کنی دارد. از من برنمی آید.
برق راهرو رفته به گمانم، کورمال کورمال شیارهای کلید را هل میدهم توی قفل؛ که بچرخد و در باز بشود. خانه تاریک و تنهاست، سرد هم. کوله ی سنگین را همان دم در گذاشته ام زمین و دارم سعی میکنم در تاریکی مطلق گاز را روشن کنم، بدون فندک. کتری نارنجی را میگذارم روی شعله بزرگ گاز و تا صدای سوتش دربیاید، یعنی که جوش آمدهام، مچاله میشوم توی مبل یکنفره؛ توی یک وجب جای همیشگی ام. فکر میکنم این همان مملکتی است که صبح تا شب وزیر و وکیل و فلان و بهمانش سخرانی میکنند و بسادگی آب خوردن هم زیرش میزنند؛ کسی هم نیست که یقه ی کسی را بگیرد که اگر گفتی، کو دنبه ات سرور من؟ کنتور ندارد هیچ جا.
آب داغ را میریزم توی ماگ ام و سعی میکنم توی تاریکی جعبه ی توئینینگ را پیدا کنم. نمیشود. یادم میفتد به تی-بگ های چای سبز هلویی؛ مثل کف دست میدانم که کجاست لابد. فکر میکنم کلن گوربابای روزهای مبادا. یکی اش را شناور میکنم در لیوان، دستهام را حلقه میکنم دورش و صبر میکنم تا قابل خوردن بشود. فکر میکنم که این همان فوتبالی است که یک شبه، لابی کاری و لایی کاری، دایی را می نشاند بجای قطبی؛ دقیقه ی نود. که آب هم از آب تکان نمی خورد توی دل کسی. که آقای دایی اش میبرد تیم را میبازاند و می مساویاند و جام جهانی را پر میدهد با قربت به یقین خوبی و خدا میداند که اگر خرداد نزدیک نبود هرکسی نفسش بوی ضد دایی میداد، ترور میشد. حقیقی و حقوقی.
آخرین بازمانده ی کیت کت های اهدایی یگانه را به نیش میکشم تا جشن ام کامل شود. میگذارم تا کاکائوی غلیط ذوب بشود زیر زبانم و دندان سوم، بالا، سمت چپ تیر بکشد تا مغز استخوان، یک قلپ چای را با بوی هلو فرو میدهم جهت تسکین درد. این همان فوتبالی است که هرچه لات و لوت میتوانند بروند ورزشگاه آزادی و نود دقیقه ی تمام فحش خوار مادر بدهند به بازیکن تیم ملی، میتوانند هو کنند، میتوانند توپ-تانک-فشفشه بخوانند، میتوانند حیا کن-رها کن چهچهه بزنند، گلواژه بریزند و آخرش بایستند به افتخار عربستان، دست و سوت و هوااار بزنند و کسی نتواند بگوید بالای چشم شهلایشان ابروست. تماشاگران روی سر ما جا دارند کلهم اجمعین.
این، همان جاست اصلن. همان جا که آقا فردوسی پور دارد. دامت برکاته.
که آقای علی آبادی دارد و کفاشیان خندان و الخ، و شما خودتان میدانید که چه دارد و چه ندارد.
من چه میدانم که چقدرش شایعه است، چقدرش واقع که؛ آدم هیچوقت نمیفهمد توی این مملکت. بسکه هی بخودش تشر میزند که توهم توطئه نداشته باشد و بسکه توهم ها یکهو اتفاق میفتند و آدم نمیداند ویس او آمریکا را باور باید کرد یا چی. اما خدا به سر شاهد است من جلد را که دیده بودم، با آن گل درشت چاپ دوم، دلم لرزیده بود. آدم نگران رفیق اش میشود، اگر آدم باشد.
آدم روزنامه نگار یک آدم بدبختی است که باید قلمش را و سوژه اش را پایین بیاورد تا سطح علاقه ی اکثریت خاموش خوانندگان یک مجله یی. بعد مثلن میتواند یک یادداشتی بنویسد در مجله، به مثابه یک وجب جا که موضوع انشا ندارد، و هی همچنان گیر باشد. که یکی بیاید بگوید خانم فلانی از شما بعید است و دیگری بگوید آقای فلانی از شما انتظار نداشتیم. انگار که ما از شما انتظاری داریم مگر؟ اینش را زیاد میکنیم، آنش را کم. دوستمان داشته باشید لطفن.
هیچ هم کوچ دسته جمعی و اینها نداریم، غازها دارند. همیشه کسی میفتد که نتواند بلند شود. همیشه کسی گم میشود، جمعی میپاچد از هم، کسی بیکار میماند. تازه گیرم که نشود. شما دوست دارید دلتان، نوستولتان، هی خانه بدوش این صاحبخانه و آن یکی باشد؟ دربدر!
روزنامه نگار یک بدبختی است که در مواقع لزوم ملت میتواند پای بزرگش را بگذارد بیخ خرش و حالا فشار ندهد پس کی فشار بدهد آخر! چرا ال گفتی، چرا بل نوشتی. آدم باید پاسخگو باشد، نه سخنگو. این است روزنامه نگاری.
هیچ خبری نیست آنجا. پول ات را هر وقت که داشتند میدهند، نان و عشق نوش جان میکنی به ضرس قاطع. و خبرنگار یک آدمی است که همه حق دارند بیایند بزنندش، بگیرندش، ببرندش، بتارانندش، بمارانندش، سین بشوند تا جیم بشود که چرا در گنجه گشوده مانده و جسارتن دم آقای خر طولانی تر از حد مجاز گردیده.
آقا کلن به کسی امید نباید داشت که. خواننده؟ ما همان ملتی هستیم که برای تیم ملی بازنده مان هو میکشیم، همچنان که برای خاتمی. چه انتظاراتی داریم ما مگر؟
اصلن خوب است که اینجور وقتها کسی کمک نمیکند؛ که مجبور شوی با حال گرفته لبخند بزنی و تشکر کنی ازش.
برق هم که رفته، می رود دسته دو. نمی آید هم. این همان فوتبال است که ما گیرش را کرده ایم. که چرا روی جلد زده ایم بالای چشم حاجی، ابرو روییده. شما باور کرده بودید دایی مرده؟ مشوش نمودیم اذهانتان را؟ آخی. ببخشید آقایان، ببخشید خانمها. گفته اند میتوانید شکایت کنید ها. ما نازک، ما مچاله.
ما میرویم توی تاریکی، توی تختمان دراز بکشیم.
ببینم تو اصلن فهمیدی؟!
که آن همه آرام بودنم، آن همه تسلیم بودنم، آن همه جفتک نینداختنم، همه از ترس این بود که نگویم نه؟
ممکن بود که بگویم نه و بعد اشکهایم سرازیر بشوند.
راست میگویی. من افتضاح ام.
