تبليغاتX
....! div align=center>
بیا تا برایت از چیزهای دیگر حرف بزنم

من هر زن گیرافتاده توی هر رابطه ­ی بیماری را که می ­بینم، دلم می ­خواهد بروم بغلش کنم، دلم می ­خواهد بهش بگویم که می دانم، دلم می ­خواهد برایش توضیح بدهم که تنها نیست، دلم می ­خواهد هی برایش از تجربه ­های خودم و آدم­های دیگر بگویم. دلم می خواهد توی چشم­هاش نگاه کنم و بگویم که می دانم که ترس دارد و درد دارد وبدبختی دارد و برایش به شرافتم قسم بخورم که می ­ارزد. بیرون زدن از دایره ­ی مکرر تحمل یک رابطه ­ی اشتباه به همه چیزش می ­ارزد.

اما بجاش چه کار می ­کنم؟ دور می­شوم ازشان. یک جوری نگاهشان می ­کنم که یعنی تحقیر. هی در درون یا برونم ازشان انتقاد می ­کنم، از خودم می ­رنجانمشان، هی با خودم غر می­زنم که زنیکه ­ی بی دست و پای فلان، بی­عرضه ­ی احمق. نمی ­بیند مگر تحقیر را؟ چه فکری می ­کند که هی با این همه اضطراب و دروغ و نقش بازی کردن و چه و چه کنار می ­آید؟ به چه امیدی مانده اصلن؟ چرا هی می­گذارد که تحقیر بشود آخر؟

بعد خودم از این خود بی­رحم بی انصافم جا می ­خورم، دوستش ندارم اما خلاص هم نمی ­شوم ازش. این منتقد بودن نمی ­دانم کجای دلم بگذارم. حالا دیگر، ناآگاهی را، حماقت را، تجاهل را، تظاهر را، فداکاری را در هیچ زنی نمی ­بخشم. انگار که دارد به شخص شخیص زن قوی درون من توهین می­کند با شیوه ­ی زندگی ­اش.

بعد یک وقتهایی که خودم را کنار کشیدم و ایش و پیف ­ام را بجا آوردم، به مسیح فکر می ­کنم که یک روزی به من گفته بود که از دیدن ضعف­های خودم توی آدم­های دیگر می ­ترسم. یعنی آن عیب و ایرادی به نظرم غیرقابل بخشایش می ­رسد که خودم داشته باشم ­اش؛ گفته بود آگاهانه نیست و من می ­دانم که هست. یعنی در اندرون من کلن یک منتقد ازین بی ­شرف ­تری هست که مدام بهم گوشزد می ­کند عیب­هام را.

ها خب! چه ترسی دارد مگر؟ من هم مثل همه ­ی زن­های عالم پتانسیل به گند کشیدن زندگی ­ام را به بهای یک رابطه ­ی اشتباه داشته ­ام. اینکه دور می ­شوم و کناره می ­گیرم از زنهای گیرافتاده و دست روی دست گذاشته، نه از این است که فکر می ­کنم باهاشان فرق دارم خیلی، مثل دوری کردن از مریضی است که یک بار مرض ­اش را گرفته­ ای و می ­دانی چقدر افتضاح است.

پ.ن:

واضح است که یک نوشته ­ی آرشیوی است؛ بعد از آن روز شاتوت و فالوده خوران در خیابان با بانو که من غر زده بودم از دست زن­های فیلان ضعیف.

پ.ن2:

بهانه دارم برای گذاشتنش اینجا.


+ نوشته شده توسط بیگ-ویگ در جمعه دوازدهم تیر 1388 و ساعت 20:11 |
که پوست شیره پوست سرزمین من...


نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم

نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم



کتابای سفیدو دوره می کردیم

که فکر شبکلاهی از نمد باشیم


پ.ن:

بله آقای قنبری، هنوز هم.



+ نوشته شده توسط بیگ-ویگ در شنبه ششم تیر 1388 و ساعت 0:17 |
این شراب چهار ساله که مستی ندارد عزیز جان!
 

راست و حسینی­اش می­شود اینکه من خسته شده­ام.

من اصلن آدم اوضاع کششی و فرسایشی نیستم. یعنی هر اتفاقی که قرار است بیفتد باید تند بیفتد؛ بدون حرف پس و پیش. اینکه حرف بزنم، برنامه بریزم، پیش بینی کنم و منتظر بمانم حالم را بد می­کند. حالا به گمانم داستان انتخابات یکی از این رمان­های طولانی شده که نه می­گذاری­اش زمین و نه تمام می­شود. من میگویم همین امروز رای­شان را بگیرند تمام بشوند. تازه دیر هم شده. همان هفته­ی پیش رای­شان را می­گرفتند تمام می­شد. من از حرف زدن، استدلال کردن بدیهیات، از قانع کردن مردم، از حرص خوردن، از طرفداری کردن، از کش آمدن خسته ام.

این هیایو من را پرت می­کند به چهار سال پیش؛ به وقتی که معین را توی تالار شریعتی دانشگاه اصفهان هو کردیم. اصلن چطور است استمراری­اش کنم. هو می­کردیم. قبلش هم خاتمی در دانشگاه تهران هو شده بود. ما، نسل هوچی­ها، این را از کجا بلد شده بودیم؟ نمی­دانم اما دقیقن یادم می­آید که تا معین دهن باز می­کرد، هزار پلاکارد از اطراف سالن بلند می­شد که "تحریم" و دهن­های چسب خورده، هو می­کشیدند؛ خفه اما بلند. هنوز می­خواستند وطن را با خشت جان خویش بسازند ها؛ بلد اما نبودند. مگر چند ساله بود این اصلاحات یتیم. می­گویم، یعنی می­نویسم، وطن و جگرم سوز می­زند. کاش این سانتی­مانتالیسم به قدر چند خط دست از سرم بردارد. تقصیر من نبود که. یادم می­افتاد به قیافه­ی معین و منزل­اش که پشت نرده­های دانشگاه اصفهان ایستاده بود و به بچه­ها می­گفت تا اعتصابشان را نشکانند از آن در، از آن میله­ها، از آن میله­های بلند، رد نخواهد شد. می­گفتند اگر بیاید تو یعنی به اعتصاب مشروعیت داده. نشکاندند، نیامد. از همان جا برگشت. انگار که به دیدار زندانی­ای آمده باشد که ملاقاتی نمی­خواهد. من زهرخند حراستی­ها یادم می­آمد و قیافه­ی بچه­ها را. اعتصاب کشیده و متنفر و نگاه­های خودمان را که متعجب بود. ما بلد نبودیم. ما نمی­دانستیم که یک روزی داستان اعتصاب­ها را می­شود مثل افسانه تعریف کرد برای نسلی که آن­وقت­ها دانشجو نبود. ما نمی­دانستیم مشروعیت یک اعتصاب به وزیری است که بیاید تا پشت نرده­ها. مشروعیت را چه بلد بودیم؛ تا همان وقت تحریم که هی گفتند اگر رای بدهید یعنی به مشروعیت نظام رای داده­اید.

من اما رای دادم. با تمام این حرفها رای دادم. من یعنی آدم همین­ام. که یکی را هو کنم حتی و بعد بهش بگویم خب اما دوستیم. اینجات را دوست ندارم اما خب باز هم دوستیم. من همان­وقت­ها هم می­دانستم که این هو کردن نشان دوستی است. نشان دلخوری است از یک دوست؛ گیرم که راهش آن نبود.

بعد یادم می­آید آن روز کوفتی گرم خرداد را. که ملیحه نشسته بود روی تختش که طبقه بالا بود و با موبایلش مدام شماره می­گرفت. یک باد مرده­ای هم می­آمد و می­خورد به من که لب هره نشسته بودم. رای شماری بود و معلوم بود که احمدی نژاد و رفسنجانی می­روند دور دوم. من هر چند لحظه یک بار می­پرسیدم که معین چی؟! و ملیحه جواب می­داد که بازاری ها هم قرار است از رفسنجانی...، اساتید فلان جا هم از رفسنجانی...، مرگ هم از رفسنجانی، کوفت هم از رفسنجانی... ملیحه که اینجوری نمی­گفت؛ من اینجوری می­شنیدمش. فکر می­کردم خاک بر سرمان که باید بین احمدی نژاد و رفسنجانی باید یکی را برداریم. غم­زده بودم به معنای واقع و فکر می­کردم ما قدر انتخابهایمان را ندانستیم. قدر آدمی را که می­شود توی شریعتی هو کردش و بعدش خواند اگرچه صد سال مرده­ام، به گور خویش خواهم ایستاد. بفرما! حالا بر این گور بایستید؛ با خودم فکر ­می­کردم.

کیف اسکیتم را انداخته بودم روی دوشم اما توی جنگل خاک و خلی بالای پیست نشسته بودم. نرفته بودم رای بدهم. نمی­خواستم رای بدهم. دوست نداشتم هیچ کدام را. موبایلم زنگ زد و یک آقای عصبانی از آن­سویش به من توپید که پاشو برو رای بده! گفتم دوست ندارم. گفت بیخود! پا شدم و با همان شلوار ورزشی سه خط، با کیف اسکیت روی دوشم، رای دادم. نمی­خواسته بودم رای بدهم ها، اما شناسنامه­ام را همین­جوری گذاشته بودم توی جیب کیف اسکیت. شاید لازمم شد در حین اسکیت مثلن! من حتی یک روزی به رفسنجانی هم رای داده­ام که وضع امروزم این نشود؛ که شد.

من یار دخیره­ی این بازی­ام.

مگر من نمی­ترسم؟ فقط فکر می­کنم که ترس نباید آدم را فلج کند. من آن ماهی­ام که بلد نیست خودش را بزند به مردن تا نجات پیدا کند. من دست و پا می­زنم. شاید توی تور، شاید بیرونش. حالا آن­قدر هم بزرگ شده­ام که فکر کنم بدتر از این هم می­تواند بشود؛ همیشه.

من می­دانم که میرحسین کیست و چیست. من می­دانم که دارم به کی رای می­دهم. جو زده نمی­شوم. فکر نمی­کنم که آن امام­زاده سیدی است با پر شال سبز و لشکری از خوشحالان ستاد قیطریه­اش. خودش هم ادعایی ندارد که! می­گوید من اینم، از اول هم گفته. من چاره­ی دیگری سراغ ندارم. می­گویند اینجا پاریس نیست؛ بله، نیست. حتی ایران هشت سال پیش هم نیست، ایران چهار سال پیش هم. ما همین قدر تنزل کرده­ایم. این چاه هم تهش براندازی نظام نیست. من مطمئن­تان می­کنم. بروید رای بدهید؛ به هرکسی که دلتان خواست.

رای ذخیره­ها هم بازی است این دفعه.

 

 

 


+ نوشته شده توسط بیگ-ویگ در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 12:11 |
دیکتاتورها دیکته می کنند!
 

*دیکتاتوری رژیمی است که در آن، مردم بجای فکر کردن نقل قول می کنند و همه هم از یک کتاب نقل قول می کنند.

 

*: آقامون اینیاتسیو سیلونه، "مکتب دیکتاتورها"، مهدی سحابی

 


+ نوشته شده توسط بیگ-ویگ در جمعه هشتم خرداد 1388 و ساعت 23:2 |
در مسجد را هی آبپاشی کن تا بمیری، خرس گنده!
 

خودت را به مظلوم­نمایی نزن دخترجان. من دلم برایت نمی­سوزد. بهتر است یک دلیل منطقی برای این رفتار احمقانه­ات داشته باشی. این چه مرگی است آخر که تو داری؟! اینکه در بدترین و سخت­ترین لحظه­های عمرت خم به ابرو نیاوری و بغض­های لعنتی سفت را آنقدر قورت بدهی که خفه بشوی، آنوقت وقت حرف زدن، وقت حرف زدن منطقی و جدی و لازم اشکهایت گوله گوله بریزند بیرون و نفست بند بیاید از گریه. چرا نمی­فهمی آدمها حرفهای یک زرزروی گریان را جدی نمی­گیرند. حالا برو گمشو و بدان که فرصت گفتن بعضی حرفها به کوتاهی زمانی است که لطف کرده­ای و دو قطره اشک به دامن فشانده­ای. خر!


+ نوشته شده توسط بیگ-ویگ در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:2 |
چون توی مهدکودکمان امتحان نمی گرفتند
 

من هفت سالم بود فقط! اولین باری که تقلب کردم هفت سالم بود.

و چنان همه­ی ماجرا واضح و روشن است توی ذهنم که از حافظه­ی بحرانی من بعید میزند به کل.

کلاس اول بودم توی یک کلاس 40 نفری. الان دقیق نمیدانم آن همه نکبت و فلاکت واقعن از همه جای کلاس میبارید یا ذهنم همه چیز را دکوری کرده تا خاطره سینمایی­تر بشود. انگار که مثلن سمیرا مخملباف ساخته باشدمان، از لحاظ جشنواره (سلام حضرت هرمس). اما این را مطمئنم که سه نفری می­نشستیم و روزهای دیکته یکی میرفت زیر میز، توی خاک و خل می­نشست اما انقدر شرافت دارم که قصه را سوزناک نکنم و اعتراف کنم که آن روز من آنی نبودم که زیر میز نشسته بود. شیما بود، شیما ابوالفتحی(یعنی ممکن است اسمش را گوگل کند و برسد به اینجا!) رفته بود زیر میز و ما دیکته داشتیم. امتحان نبود؛ یعنی امتحان بود ها اما امتحان ثلث­مان نبود. ما بهش میگفتیم امتحان قوه­ای. بخدا ما همین را بهش میگفتیم و من از چند سال پیش هی امتحان کرده ام روی بچه­های جدید و دیده­ام که آنها اصلن الان نمی­گویند امتحان قوه­ای. یعنی در واقع خنده­دار هم هست که اسم یک امتحانی امتحان قوه­ای باشد. آدم یاد چراغ قوه می­افتد. حالا ما از همین امتحانها داشتیم. و این امتحانها را توی یک کاغذهای وحشتناکی میدادیم. یک کاغذهای کاهی پرزدار یه کم زردی که کادر بالاش آبی بدرنگ بود و با نستعلیق نوشته بود برگه امتحانی و بعد پایینش نوشته بود نام، فامیل، کلاس، تاریخ... بی­شرف­ها! انگار نه انگار که یک بچه­ی هفت ساله دارد امتحان قوه­ای میدهد ها. انقدر جدی بود اتمسفر. بعد... مبصر ما یک دختر کلاس چهارمی بود که حتی اسمش هم ساناز بود. بعد حتی ساناز با من هم خوب بود؛ انقدر که آخر سال به من یک کارتی داد که رویش دوتا بچه­ی مو زرد دارند تو این ماشین اسباب بازی­ها خوشحالی میکنند توی یک جاده­ی پر گل و بلبلی و پشتش هم هیچی ننوشته. آن وقت­ها همین که مبصر بهت یک کارتی بدهد خوب بود به اندازه­ی کافی و اینکه چیزی بنویسد دیگر از آن انتظارها بود. اینهاش که مهم نیست. مهم اینست که ما امتحانمان تمام شده بود و ساناز آمده بود که ساکتمان کند و من ازش پرسیدم که جمعه رو چه جوری مینویسند و اون گفت که اینجوری. بعد من فهمیدم که چه گندی زدم. جمعه را نوشته بودم جُمع ِ ، با شک فراوان. بعد فکر میکنید ورقه­ها کجا بود؟! روی میز خانوم عتیقی. همان خانوم چاق بغایت مهربان با من. آنوقت خودش کجا بود؟! توی دفتر. زنگ تفریح بود خب. مغز هفت ساله­ی من تصمیمش را گرفت. که برود ورقه­اش را بکشد بیرون و یک ه آخِر اضافه کند به جمعه و بیست بگیرد و خوشحال باشد. هنوز ورقه­ام را از بین 39 ورقه­ی دیگر نجسته بودم که خانوم عتیقی آمد بالای سرم و واقعن مچ دستم را گرفت؛ عین فیلمهای پلیسی. نفس نفس هم میزد، یعنی که هیکل 120 کیلویی­اش را دوانده بود از دفتر تا آنجا. من عقل هفت سالگی­ام نمیرسید که لابد درز در دفتر باز است و خانم عتیقی از پشت دیواره­های انسانی ما را میپاید که. بعد خانوم عتیقی یک خبطی کرد. رفت به عمه­ی من گفت. اصلن نمیدانم چرا و چطور. اما گفته بود و عمه به روی من آوردش. توی اتاق پذیرایی کنار پنجره حتی. بعد حتی عمه­ی محبوبم هم خبط بعدی را کرد. رفت به مامانم هم گفت. چیز خاصی هم نشد اما خب. مامانم یک کمی متعجب شد فقط، مثل همیشه. هنوز هم گاهی جا میخورد از استعداد فراوان من در خلافکاری.

 خب بعد میدانید، یک مغزی که در هفت سالگی­ منطق­اش اینست که برود ورقه­اش را درست کند خب، مگر به کجای دنیا بر میخورد، در بیست و چهارسالگی­اش هم همین فکر را میکند لاجرم. فقط معصومیت­اش کمتر است و یاد گرفته چه جوری تقلب کند که مچ دستش را نگیرند و فشار بدهند.

 


+ نوشته شده توسط بیگ-ویگ در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:53 |
هلند، کلن و جزئن!
 

میدونم یه کم دیر شده اما خب من واقعن سعی کردم که اگر کسی برنامه داشته و جدی دنبال پذیرش گرفتن از TUDelft بوده، کمکش کنم اما چندتا مشکل وجود داره:

۱- من بلد نیستم خوب توضیح بدم. مخاطب رو گیج میکنم و عصبی.

۲- من خودمم اولین بار بوده که توی عمرم برای پذیرش گرفتن اقدام کردم و کلن بی تجربه بودم دیگه.

۳- من فقط در مورد راه و چاه دانشکده ی برق، رشته ی خودم و مقطع فوق لیسانس اطلاعات دارم.

۴- تنبلم آقا جان، در حد لالیگا.

۵- مگه من چند نفر و مگه چند نفر منو میشناسن که میخوان بیان دلفت آخه؟!

حالا اینا رو گفتم که بگم یک آقایی هست ظاهرن که دانشجوی دکترای اونجاست و خب تجربه و حوصله و همت اش هم از من بیشتره بی شک. این آقا وبلاگ می نویسه و اطلاعات خیلی خوبی از زندگی در هلند، تحصیل در TUDelft و اینها داره در مجموع. گفتم حداقل لینک وبلاگش رو بذارم اینجا.

http://persia.weblog.tudelft.nl/

اینم چیزهای مرتبط

http://persia.weblog.tudelft.nl/2008/07/14/study_in_the_netherlands_holland

http://persia.weblog.tudelft.nl/2008/11/17/how-to-apply

بازم اگه کسی فکر کرد که من(که معرف حضور هستم به ذات) می تونم کمک بیشتری بکنم، در خدمتم.

 

با تشکر

ب.ش

 

 


+ نوشته شده توسط بیگ-ویگ در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت 0:28 |
تا ابد غصه خواهد خورد لعنتی! میفهمی؟
 

همه­ی امروز تقصیر تو بود.

من حتی نمی­خواهم یک دقیقه، یک لحظه­اش را به عهده بگیرم.

می­خواهم کل این روز لعنتی را بیندازم گردن و تو با خیال راحت ازت کینه به دل بگیرم.

می­خواهم اگر همه چیز را بخشیدم و فراموش کردم، یک امروزی باشد که بخاطرش هرگز بخشیده نشوی.

می­خواهم هروفت امروز یادم آمد و حرفهایی که زدم و کارهایی که کردم، با کسانی که هیچ حتی یک اپسیلون هم سزاوارش نبودند، از دست تو دلخور بشوم؛ دوباره، صدباره، هزارباره.

می­خواهم گناه این نقاب­های برداشته­ی بیحاصل، این عقده­گشایی بی­وقت را بیندازم روی دوش تو و فقط خودم ببینم که چه خم می­شوی زیر بارش.

وگرنه من میدانستم. میدانستم که آدم دو ماه مانده به رفتنش نباید بزند دل عزیزترینش را بشکند.

وگرنه من بلد بودم که این همه سال که تاب آورده بودم، دو ماه دیگر هم روش.

گناه آن زخمی که زدم و هرگز هرگز هرگز خوب نخواهد شد مال توست. انتقام آن زخمی که هوا می­کشد.

گناه همه­ی آن لحظاتی که بعدن آن نازنین خواهد نشست و غصه خواهد خورد که چرا بلد نبوده و چرا آنی نبوده که باید، خون­بهای همه­ی آن وقت­هایی است که بهم گفتی تو "آن بهناز" نبوده­ای.

این دردی که قسمتش کردم، سهم توست که از زیرش در می­روی وگرنه آن­ها همیشه همانی بوده­اند که حالا.

حالت بد نمی­شود که درد تو را یکی دیگر بکشد؟! مال من می­شود.

من نخواهم توانست امروز را جبران کنم؛ تو هم. خوشبختانه.

 


+ نوشته شده توسط بیگ-ویگ در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 و ساعت 14:28 |
نون و القلمی که واسه ما نچرخه

من دقیقن میدانم چرا روزنامه ­نگار نشدم و چرا هرگز روزنامه ­نگار نخواهم شد.

یکی اش این است که این شغل یک مظلومیت اعصاب داغان کنی دارد. از من برنمی ­آید.

برق راهرو رفته به گمانم، کورمال کورمال شیارهای کلید را هل میدهم توی قفل؛ که بچرخد و در باز بشود. خانه تاریک و تنهاست، سرد هم. کوله ­ی سنگین را همان دم در گذاشته­ ام زمین و دارم سعی میکنم در تاریکی مطلق گاز را روشن کنم، بدون فندک. کتری نارنجی را میگذارم روی شعله بزرگ گاز و تا صدای سوتش دربیاید، یعنی که جوش آمده­ام، مچاله میشوم توی مبل یک­نفره؛ توی یک وجب جای همیشگی ­ام. فکر میکنم این همان مملکتی است که صبح تا شب وزیر و وکیل و فلان و بهمانش سخرانی میکنند و بسادگی آب خوردن هم زیرش میزنند؛ کسی هم نیست که یقه ­ی کسی را بگیرد که اگر گفتی، کو دنبه ­ات سرور من؟ کنتور ندارد هیچ جا.

آب داغ را میریزم توی ماگ ­ام و سعی میکنم توی تاریکی جعبه ­ی توئینینگ را پیدا کنم. نمی­شود. یادم میفتد به تی-­بگ ­های چای سبز هلویی؛ مثل کف دست میدانم که کجاست لابد. فکر میکنم کلن گوربابای روزهای مبادا. یکی ­اش را شناور میکنم در لیوان، دستهام را حلقه میکنم دورش و صبر میکنم تا قابل خوردن بشود. فکر میکنم که این همان فوتبالی است که یک شبه، لابی کاری و لایی کاری، دایی را می ­نشاند بجای قطبی؛ دقیقه ­ی نود. که آب هم از آب تکان نمی ­خورد توی دل کسی. که آقای دایی ­اش میبرد تیم را میبازاند و می ­مساویاند و جام جهانی را پر میدهد با قربت به یقین خوبی و خدا می­داند که اگر خرداد نزدیک نبود هرکسی نفسش بوی ضد دایی میداد، ترور میشد. حقیقی و حقوقی.

آخرین بازمانده ­ی کیت کت ­های اهدایی یگانه را به نیش میکشم تا جشن ­ام کامل شود. میگذارم تا کاکائوی غلیط ذوب بشود زیر زبانم و دندان سوم، بالا، سمت چپ تیر بکشد تا مغز استخوان، یک قلپ چای را با بوی هلو فرو میدهم جهت تسکین درد. این همان فوتبالی است که هرچه لات و لوت میتوانند بروند ورزشگاه آزادی و نود دقیقه­ ی تمام فحش خوار مادر بدهند به بازیکن تیم ملی، میتوانند هو کنند، میتوانند توپ-تانک-فشفشه بخوانند، میتوانند حیا کن-رها کن چهچهه بزنند، گلواژه بریزند و آخرش بایستند به افتخار عربستان، دست و سوت و هوااار بزنند و کسی نتواند بگوید بالای چشم شهلایشان ابروست. تماشاگران روی سر ما جا دارند کلهم اجمعین.

این، همان جاست اصلن. همان جا که آقا فردوسی ­پور دارد. دامت برکاته.

که آقای علی ­آبادی دارد و کفاشیان خندان و الخ، و شما خودتان می­دانید که چه دارد و چه ندارد.

من چه می­دانم که چقدرش شایعه است، چقدرش واقع که؛ آدم هیچ­وقت نمی­فهمد توی این مملکت. بسکه هی بخودش تشر می­زند که توهم توطئه نداشته باشد و بسکه توهم ­ها یکهو اتفاق میفتند و آدم نمی­داند ویس او آمریکا را باور باید کرد یا چی. اما خدا به سر شاهد است من جلد را که دیده بودم، با آن گل درشت چاپ دوم، دلم لرزیده بود. آدم نگران رفیق ­اش می­شود، اگر آدم باشد.

آدم روزنامه ­نگار یک آدم بدبختی است که باید قلمش را و سوژه­ اش را پایین بیاورد تا سطح علاقه ­ی اکثریت خاموش خوانندگان یک مجله ­یی. بعد مثلن می­تواند یک یادداشتی بنویسد در مجله، به مثابه یک وجب جا که موضوع انشا ندارد، و هی همچنان گیر باشد. که یکی بیاید بگوید خانم فلانی از شما بعید است و دیگری بگوید آقای فلانی از شما انتظار نداشتیم. انگار که ما از شما انتظاری داریم مگر؟ اینش را زیاد میکنیم، آنش را کم. دوستمان داشته باشید لطفن.

هیچ هم کوچ دسته جمعی و اینها نداریم، غازها دارند. همیشه کسی میفتد که نتواند بلند شود. همیشه کسی گم میشود، جمعی میپاچد از هم، کسی بیکار میماند. تازه گیرم که نشود. شما دوست دارید دلتان، نوستول­تان، هی خانه بدوش این صاحبخانه و آن یکی باشد؟ دربدر!

روزنامه ­نگار یک بدبختی است که در مواقع لزوم ملت میتواند پای بزرگش را بگذارد بیخ خرش و حالا فشار ندهد پس کی فشار بدهد آخر! چرا ال گفتی، چرا بل نوشتی. آدم باید پاسخگو باشد، نه سخنگو. این است روزنامه ­نگاری.

هیچ خبری نیست آنجا. پول ­ات را هر وقت که داشتند میدهند، نان و عشق نوش جان میکنی به ضرس قاطع. و خبرنگار یک آدمی است که همه حق دارند بیایند بزنندش، بگیرندش، ببرندش، بتارانندش، بمارانندش، سین بشوند تا جیم بشود که چرا در گنجه گشوده مانده و جسارتن دم آقای خر طولانی ­تر از حد مجاز گردیده.

آقا کلن به کسی امید نباید داشت که. خواننده؟ ما همان ملتی هستیم که برای تیم ملی بازنده ­مان هو میکشیم، همچنان که برای خاتمی. چه انتظاراتی داریم ما مگر؟

اصلن خوب است که اینجور وقتها کسی کمک نمی­کند؛ که مجبور شوی با حال گرفته لبخند بزنی و تشکر کنی ازش.

برق هم که رفته، می ­رود دسته دو. نمی ­آید هم. این همان فوتبال است که ما گیرش را کرده ­ایم. که چرا روی جلد زده­ ایم بالای چشم حاجی، ابرو روییده. شما باور کرده بودید دایی مرده؟ مشوش نمودیم اذهانتان را؟ آخی. ببخشید آقایان، ببخشید خانمها. گفته اند میتوانید شکایت کنید ها. ما نازک، ما مچاله.

ما میرویم توی تاریکی، توی تختمان دراز بکشیم.


+ نوشته شده توسط بیگ-ویگ در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 و ساعت 0:29 |
نیامده برویم یعنی؟!
 

ببینم تو اصلن فهمیدی؟!

که آن همه آرام بودنم، آن همه تسلیم بودنم، آن همه جفتک نینداختنم، همه از ترس این بود که نگویم نه؟

ممکن بود که بگویم نه و بعد اشکهایم سرازیر بشوند.

راست میگویی. من افتضاح ام.


+ نوشته شده توسط بیگ-ویگ در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 و ساعت 0:18 |
Template Designer: Hadi Mohammadi - Http://Temp4blog.Com