تبليغاتX
....!
جان من فدای خاک پاک میهمنم...
 

به یاد نمی آورم. هیچ به یاد نمی آورم که خواسته باشم جای کس دیگری باشم. نه که فکر کنم که چیزهایی که دارم یا جایی که هستم آنقدر خوب است که نیازی نیست چیزی از کسی به عاریه بگیرم اما "جای" دیگری -حالا هر که میخواهد باشد-  بودن را دوست ندارم. به جز دیشب...

دیشب خیلی دلم میخواست که ترکیه ای بودم. درست همان موقعی که ایستاده بودند و برای تیم ملی شان -تیم ملی بازنده شان- دست میزدند و بازیکنهایشان تعظیمشان میکردند. همان موقعی که اشک میریختند. همان موقعی که دلشان گرفته بود لابد و من میدانستم...

ندیده میدانستم که آنها پرچمهایشان را از سر در خانه ها و مغازه هایشان پایین نخواهند آورد. میدانستم که لباسهای قرمز ماه و ستاره ایشان از تن پیر و جوان و بچه هایشان به کمدی تبعید نخواهد شد محض دلخوش کنک روز مبادایشان.

حالا شما فکر نکنید که حال و هوای جام یوفا هوایی م کرده و فکر میکنم که باید کشورم را که به ضرب و زور از گروه مقدماتی جام جهانی اش بالا آمده دور بیندازم. نه, نقل این حرفها نیست. قصه اینست که من ندیده ام که ترکی کشورش را دوست نداشته باشد. چی؟! شما هم ندیده اید که ایرانی ای...؟!

من دیده ام. بسیار بسیار. چه داخل مرزهای خاک پرگهر چه بیرونش اما بخاطر شما تصحیح میکنم:

هرگز ندیده ام اهالی ترکیه را که عاشق کشورشان نباشند.

و عشق را لابد میدانید که چیست.

من خوب میدانم که ما ایران را -میگویم ایران را و نه حکومت را- آنچنان که باید دوست نداشته ایم هرگز. وطن گوشت قربانی مان است. که اگر اوضاع خوب بود جشنش را میگیریم و توی قابلمه ای میپزیمش و نوش جانش میکنیم و اگر وضع قاراشمیش بود میشود گوشت زیر پلوی عزایمان.

در بهترین حالتش اگر از ایران مان عقده و کینه ای نداشته باشیم واقع بینیم. ایران کشوری است که سیاستش چنین و چنان است و دزدی و دروغ و فحشا و ریا از در و دیوارش میریزد پایین و آدم مگر عقلش کم است که بمیرد برای این وطن؟! اگر فکر میکنید که ترکها اوضاعشان خیلی بهتر از ماست اشتباه میکنید اما من هفته ی پیش نزدیک بود که کشته بشوم چون جلوی یکی شان گفته بودم ترکیه هم مثل ایران رشوه گیری مرسوم است. حالا نگویید که چشم بستن روی واقعیات جلوی پیشرفت را میگیرد. میبینید که آنها مثل بنز جلو میروند و ما هنوز سوار خری هستیم که اسمش مراد هم نیست حتی. چرا نروند وقتی ۱.۵ میلیون نفری که توی آلمان زندگی میکنند "ترک سل" دارند و جانشان بالا میآید تا دو کلمه حرف بزنند اما خطشان را عوض نمیکنند مثل ملیتی که همه جا با خودشان میبرند علیرغم شناسنامه آلمانی یا هلندی یا هرجاییشان.

بماند که در خط و ربط من تعصب آنچنانی قشنگ نیست اما...

حسودی ام میشود وقتی آنها وطنی دارند که عاشقانه دوستش دارند و من ندارم.

هرگز نخواهم داشت!

 

پ.ن:

دو شب است خواب میبینم از امتحان جا مانده ام! حالا هی بگویید این اینترنت روی ذهن بچه ها اثر بد نمیگذارد!

پ.ن ۲:

برای هاکان و ایحسان.


+ نوشته شده توسط بیگ-ویگ در پنجشنبه ششم تیر 1387 و ساعت 12:42 |
مرا به خواب خودت میبری یواش ببر/درخت سیب مرا با پرنده هاش...
قبلی:

زیاد میخوابم. این را اینجا هم همه فهمیده اند و اگر بشود سر به سرم میگذارند. من اما با خوابهایم زندگی میکنم.

قبلی بعد:

خوابم آرامترین خواب جهان است معمولن!

 

 قبلی بعدبعد:

یکی از خوابهای تکراری ام خصوصی است. تقلب میکنم و ازش میگذرم شاید... روزی تعبیر شود.

 

خواب میبینم:

دارم بالا میروم. معمولن از پله هایی که معمولی اند. یهو... زیر پاهام خالی میشود. سقوط آنچنانی ای در کار نیست. میدانم که میرسم به زمین خیلی زود اما گاهی از خواب میپرم ترسیده. بسیار بسیار ترسیده. 

 

خواب میبینم:

که مرده ام. یک نصف شب بارانی تصادف کرده ام. کسی نیست و مامانم آرام آرام بالای سرم اشک میریزد. توی خواب مدام فکر میکنم که بقیه چرا نیستند. غصه میخورم راستش.

 

خواب میبینم:

توی خواب بچه نیستم اما یک پنج تومنی -از آن زردهاش- دستم گرفته ام و میدوم که بستنی بخرم. آلاسکای پرتقالی. اما انگار چیزی دنبالم میکند. توی خواب نمیبینمش اما نیم ترسیده-نیم بازیگوشانه فرار میکنم. ته کوچه قرار است برسم به آلاسکا اما آنجا خبری نیست.فقط نور سبزیست که میدوم به سمتش و... بیدار میشوم.

 

برف که بیاید خواب میبینم که...

بی خیال!

سردم شده باشد که چه؟!

 

پ.ن:

گیجم. الان درست شد. آدرس میلم را گذاشتم دیگر. 

بازم پ.ن:

خواب پرواز و دویدن در چمن و اینها را هم دیدم همه میبینند انگاری!

یک خواب چرخ و فلکی هم هست که تا بیدار میشوم یادم میرود.

پ.ن دیگر:

ها حسین؟! پدر مبارکم درآمد تا نوشتمش.

 

 

 

 

 

 


+ نوشته شده توسط بیگ-ویگ در سه شنبه چهارم تیر 1387 و ساعت 13:9 |
از همین جا!
اولکندش:

تولد تولد تولد  تولد تولد تولد.... هی بازم تولدش مبارک

 

دومکندش:

آرمین کوچولو اینجا بدنیا اومده اما مامان و باباش ایرانین خوب.

دیروز با هم دوچرخه سواری میکردیم و گپ میزدیم. اینارو:

- بشه های دیگه آب دهنشون میریخت!

- اون میوه ای که از نارنگی بزرگتره اما اون نیست!

- یک میوه ای که کلی دایره ی سیاه هست روی هم!

- مثل شما بچه دوست هست اونم!!!

 

والله

 

سومکندش:

نوشتن با کی بوردی که بیلبیلک فارسی ندارد میتواند آدم را دق مرگ کند به همین راحتی.

 

چهارمکندش:

میشه این خوابهارو خصوصی بازی کرد رییس؟!

 

دارم از حرف میترکم با کی بوردی که...

شما زبون منو میفهمین هنوز؟!

 

 

 


+ نوشته شده توسط بیگ-ویگ در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 13:7 |
یعنی که تو نزدیکی...

 

-          من از پشت همه­ی دیوارهای دنیا میتوانم که ببینمت. وقتی در را باز میکنی و صدایت میپیچد توی گوشم که:

گل مامااان...

من کتابم را میلغزانم زیر پتو و لپ­تاپم را زیر تختم و چشمهایم را میبندم یعنی که خوابم اما از پشت همه ی پلکهای بسته ی دنیا میبینمت که کیفت را پرت میکنی روی مبل و دسته گل را روی میز. من خش خش زرورقهای همه دسته گلهای پسرکان دستفروش میدان ونک را از برم. و میشمرم قدمهات را و  میدانم که وقتی برسی به سرامیک لقی که زیر پاشنه ات صدا میکند یعنی یک قدم دیگر دم در اتاقم ایستاده ای و نگاهم میکنی. حالا برو و گلها را توی آب بگذار و زمزمه کن و ظرفها را بشور. من زیر لب آهنگهایت را زمزمه میکنم عزیزترینم.

 

-          Smsهای کوتاه بیرحمت را از من دریغ نکن رفیق.

همین ها را که خط اولش اینست:

Beni baram fale hafez migiri?

همین ها، که یعنی دلت برایم تنگ میشود را میگویم. همین ها را که من بعدش بال بال میزنم تا برسم به دیوان حافظی که تو تویش منتظرم نشسته ای.

 

-          تمام قهوه فرانسه های بی شیر و شکر دنیا طعم من را دارند بانو جان. سرم بکش و فکر کن که پشت تمام گوشیهای silent شده ی دنیا من منتظرم تا خبری از تو بشود.

 

-          وقتی هنوز صبح 20 خرداد دلشوره بیدارم میکند و نه ساعت زنگداری که میشود مثل تمام روزهای دیگر زیر بالشتی قایمش کرد، تو کجا میروی که من نباشم؟

 

 

-          هر بار که بخواهی دست کنی توی کیفت تا یک نخspring water به کسی تعارف کنی، من دود میشوم و میروم هوا. هر بار که خم بشوی تا سیگار گوشه ی لب کسی را روشن کنی با فندکت. هر کسی که بغلت کند و بوی سیگارت را نفس بکشد من توی ریه هایش زنده میشوم.

 

-          هر کسی که بپرد توی تختت تا با بوسه بیدارت کند و سرش را بجای بالشتت بگذارد روی سینه ت یعنی منم. یعنی آنقدر وول میخورم تا چشمهایت را – که آنقدر سیاه است- باز کنی و بگویی: سلام جوجو.

 

-          هر بار که دلت بگیرد و توی تاریکی دراز بکشی، من میآیم و کنار تختت رختخوابم را پهن میکنم. حرف میزنیم و میخندیم تا دیرترها و میخوابیم. باشه دوستم؟ نگران نباش که من باید صبح زود بروم سر کلاس.

 

-          پابلندی که بکنی و دستت به ستاره ها برسد من غش غش میخندم. یادت که نمیرود که من تمام ستاره ها را قبل از تو کشف کرده ام با تمام شازده کوچولوهایشان. ساعت 12 نشده میخوابم تا تو مجبور نشوی یه لنگه­پا تا خود زیر زمین بدوی و سیندرلا را نجات بدهی. قول میدهم که زود بخوابم. کتاب شعرت را ببند و نگران نباش.

 

-          خسته که بودی، حوصله ات که سرریز شده بود، لم بده روی کاناپه­ی مغزپسته ای و انگشتهایت را که شبیه انگشتهای من است توی هوا تکان بده و شماره م را بگیر. من نزدیکترین گوشی ممکن را برمیدارم و به تمام غرغرهات گوش میدهم بی­اینکه  وسط حرفت بپرم که:من بررررررررررم؟!

 

-          من هزار بار پیاده میآیم، از هفت تیر تا ولیعصر را. دیگر کافه ای نیست آن بالا، توی ثالث که برویم اما دخترکی هست که میتواند با هر آهنگ اسپانیولی ای جلوی چشم همه دستت را بگیرد و نیم چرخ بزند توی هوا محض باز کردن گره های هزارساله ی به دندان کشیده شده. بخند، این گره وسط ابروهات پیرت میکند.

 

-          بگو الو... بگذار همه با من اشتباه بگیرندت.

 

-          من اگه نباشم.... من اگه نباشم... من اگه نباشم... از این به بعد توی هر تاکسی ای که نشسته باشی خسته و کلافه یا که رفته باشی توی مغازه ای که لهجه ی ارمنی­شان حالت را خوب کند یادت میفتد که یک کسی یک جای دنیا تو را هنوز روی چشماش...

 

 

 

نگران نباش!

تابستان که فصل گل نرگس نیست. شمعدانی ها را آب بده تا برگردم.

 


+ نوشته شده توسط بیگ-ویگ در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 و ساعت 22:51 |
شااااااید که آینده از آن ما!

 

چمباتمه نشسته ام روی زمین و بالشت محبوبم را توی بغلم میچلانم و فکر میکنم که من هر گز نمی­توانم آرزو کنم که تیم ملی­ام ببازد حتی اگر مربی­اش علی دایی باشد. فکر میکنم که هرگز دلم خنک نمیشود اگر ایران به جام جهانی نرود حتی اگر این تیم زپرتی حالاش هزار بار دلم را سوزانده باشد.

نشسته ام و فکر میکنم که توی این شورره­زار بازیکن و حسرت به دل بودن چند دقیقه فوتبال- و نه حتی فوتبال قشنگ- چقدر این مسعود شجاعی خوب است! چقدر خوب است که کفشهای نارنجی جیغ پوشیده. چقدر خوب است حتی که انقدر بچه پررو است و پرروگیری­اش- بقول اصفهانیها- از روی خنگی و نفهمی نیست. کمی باهوش است و معلوم است که باهوش است و خوب هم هست این پسر. خوب است وقتی میدود و پاس اشتباه میدهد و حفظ توپ الکی میکند و روی مخ عربها پشتک وارو میزند و پاس نمیدهد و توپ و موقعیت را هدر میدهد. همه­ش هم با پرروگری و قرتی بازی خوب خاص بچه باهوشها.

نشسته ام و فکر میکنم که خاک بر سرم!

که هرگز نمیتوانم کاملن نا امید بشوم. که توی خروارها خروار چیز بد و زشت همان یک مثقال چیز خوب را میبینم که لابد اشتباه شده و از دستشان در رفته یا محض رعایت اصل عدم یگانگی بُر خورده آن وسطها. همان یک سر سوزن سفیدی را میبینم که جا مانده توی سیاهی یکدست و ظلمات خالص.

داور ژاپنی توی سوتش فوت میکند. بالشتم را میگذارم زیر سرم و دراز میکشم. نفس راحت نمیکشم اما راحت تر نفس میکشم.

 بُرده­ام به خیال خودم!


+ نوشته شده توسط بیگ-ویگ در شنبه هجدهم خرداد 1387 و ساعت 23:20 |
ج... مثل جیمبو!

ق.ت:

تا دیشب قرار بود که پست دیگری اینجا نوشته شود. از همین پستهای گل و بلبل که به کسی و چیزی برنمیخورد. اما خواندن  پست حسین دوباره انداختم به صرافت نوشتن این حرفها که اگر خواندنش برای شما لازم و دلپذیر نباشد نوشتنش برای من هست. بغض کالی بوده که پشت کرور کرور خودسانسوری و دیگرسانسوری رسیده شده. لایه برداری میکنم این زخم کهنه را و شما اگر اهل خودآزاری باشید میدانید که چه لذتی میبرم از آن.

اول بگویم که از همه­ معذرت میخواهم که کمی از خط و خطوط قرمز این وبلاگ بیرون میزنم. میدانم آدمهایی اینجا را میخوانند که بهتر است این چیزها را نخوانند و ندانند اما بگذارید اگر قرار است هزار دفعه در اینجا بر پاشنه های کهنه­ی زنگ­زده بچرخد یکبار هم اینوری بچرخد. من معذرت میخواهم اگر چشم و دل بعضی دوستانم از خواندن این پست خراش برمیدارد. بخصوص فامیلهایی که اینجا را میخوانند و علاوه بر عرق رفاقتی، تعصب خانوادگی ام را هم یدک میکشند لاجرم.

دیگر اینکه نمیدانم چقدر میپذیرید که مخاطب و همراه این پست باشید. اینست که فرض میگیرم که این نوشته نامه­­ی سرگشوده یا گشاده ایست به حسین که میدانم تاب این حرفها را دارد.

باز هم ببخشید و اگر دوست نمیدارید نخوانیدش.

گاهی اینجوری میشود دیگر!

 

هیچ یادم نمیرود حتی اگر یادش رفته باشد. یادم نمی­رود اولین باری را که متهم شدم به هرزگی و هرجایی بودن. کلمه­ها، هجا به هجا از دهانش در میآمدند، در هوا چرخی میخوردند و مثل سیلی مینشستند روی صورتم. به خدا ذره ذره­ی دردش هنوز زیر زبانم مزه میکند. اولین بار بود و آخرین بار نبود. بعد از آن بسیار شنیده­ام که پشت سرم گفته­اند. نه تنها دشمنان بالفعل و بالقوه­ام که حرجی بر آنها نیست که دوستانم هم و حتی نزدیکترین دوستانم هم. حتی از آنهایی که عاشقم بوده­اند و بسیار هم و میدانم که عاشقیتشان دروغ هم نبود. یکبار دیگرش را هم یادم میآید که توی پارکی توی اصفهان، وانتی نگه داشت و ده-دوازده نفر از همین جوجه بسیجی­های داغ تازه از تنور درآمد ریختند بیرون و یکی­شان همینطور که فحش میداد میآمد سمت ما که گروهی دختر و پسر بودیم. دقیقن یادم میآید وقتی چشم تو چشم شدیم. پسرک، که از من هم کوچکتر بود با رگهای برآمده میغرید که: خیال کردین مملکت ج... خونه ست؟

حتی بر این یکی هم حرجی نیست لابد.

و یادم می­آید smsی را که برایم فرستاده بود و گفته بود و گفته بود و خط آخرش دقیقن این بود:

تو همینی هستی که گفتم و میدونی که ما به اینجور آدمها چی میگیم؟ میگیم ج...، میگیم هرزه.

این sms را مدتها توی موبایلم نگه داشته بودم تا روزی که مجبور شدم بدهم فلشش کنند و پرید. هروقت که دلم پر بود میخواندمش و آن مرز بندی بین ما و آنها حالم را جا میآورد حسابی. یادم میآورد که آنها، که حالا دیگر خوب میشناسمشان، ما را آنجوری میدیدند. میخواستم بگویمتان که آنقدر شنیده­ام که حالا دیگر دردم نمآید از شنیدنش اما شما باور نکنید. من میدانم و دوستم که چقدر از گرفتن آن sms دردم آمده بود و چه اشکی میریختم از درد و دوستم چقدر عصبانی شده بود از دستم.

میخواهم بگویم که حسین جان

بحث التقاط و این حرفها نیست. این زیستن ماست. زیستن در میان بخار تنفرآمیز دهانهای شوم و کثیف که هر یاوه­ای را میگویند و ما را به تحمل گفته­هایشان وادار میکنند. اجباریست که داریم به زیستن در میان جمعی که تو را خویشاوند خویش میدانند اما وقتی خودت را- همآن گونه که هستی- درمی­یابند ترا نمیپذیرند. تسلیمی است از ما بر اینکه تو هر چه میخواهی باش اما خودت نباش. دچار شدن است این به رخوتی که گند زده به فکر کردنمان و قضاوت کردنمان. اینجا تو مجازی که ساعتها در مورد داروهای تقویت جنسی شوخی­های رکیک کنی و در مورد روابط جنسی همه آدمهای اطرافت صفحه بگذاری و شایعه بتراشی و بخندی و مسخره کنی اما با آنکه دوستش داری مهربان نباشی. یعنی اینکه از تو میپذیرند که شما بگویی و هرزگی کنی اما تو نگویی و مهربان نباشی.

البته که اگر آنجوری باشی که میخواهند هم شهواتت مجاز میشوند هم هرزگی­هایت مهر شرعی و عرفی میخورد. اینها که فریادشان به هواست از وا اخلاقا و وااسلاما هیچ بدشان نمی­آید که تو خیانت کنی و با هرکس و ناکس توی دخمه­ای بخزی دور از چشمها و آنها بدانند و بنشینند و پشت سرت هرهر بخندند اما واااای اگر تو دستهایت، دست کسی را که دوست میداری لمس کند.

آنها تکلیفت را مشخص کرده­اند با محرمهایت و نامحرم­هایت.

تو میتوانی هزار جور روابطت را پشت اسم خواهرانه-برادرانه قایم کنی اما اگر محرم­ترین دوستت هم­جنست نیست نمیتوانی دستش را بگیری، روی شانه­اش گریه کنی یا در آغوشت بفشاریش. آنها کاری ندارند اگر تو جلوی چشمشان خانوم فلانی باشی اما جواب sms های کثیفشان را دلبرانه بدهی و قرارت را فیکس کنی که فلان روز فلان جا. اینها روسپی­گری نیست اما کاری که من میکنم هست. هرچند که این کلمه تعریف دارد و واژه­ی اختصاصی ایست برای آنکه تنش را میفروشد اما آنها حق دارند که به من بچسبانندش طوری که هرگز پاک نشود. من البته که تنم را در ازای پول نمیفروشم. نه که چون فکر میکنم شغل کثیفیست، چون به پولش احتیاج نداشته ام اما این را هم خوب میدانم که هرگز در برابر چیز دیگری هم تن­فروشی نکرده­ام. نه در ازای امنیت، نه حتی در ازای عشق. من هرگز تنم را معامله نکرده­ام. نه که چون به اصالتش اعتقاد داشته­ام که چون که دلالی با شخصیتم جور نیست. اما فکر میکنم که تن فروشی حقارتی است به مراتب بهتر از آدم فروشی و اعتقاد فروشی که شغل تمام وقت خیلی­هاست و هرگز به هیچ فشاری به آدم خوبهای اطرافمان نمیآورد.

اینها مشکلی ندارند با اینکه من برقصم، لباسهای آنچنانی بپوشم، مست کنم یا هرچه. مشکل اینها وقتی عود میکند که طریقه­ی زندگی من را عرضه میبینند و اگر تقاضایشان برآورده نشود میتوانند پیش هرکس و ناکس بگویند که من هرجایی و هرزه­ام و پشت بندش یک قسم حضرت عباس بیاورند که محکم کاری کرده باشند.

من کاری به بایدهای اخلاقی و دینی آنهایی که معتقدند ندارم اصلا و ابدا. میفهممشان و احترامی که برایشان قائلم را حتی خودشان هم متصور نیستند.

حرف من، حدیث آنهاییست که فکر میکنند که حالا که با آن آقا دست دادی، حالا که فلان دوستت را بوسیدی، حالا که پسرک را بغل کردی پس همینی باش که ما میخواهیم و اگر قرآن بخوانی و روزه بگیری و بروی زیارت و دلت بتپد برای امامی یا معصومی یا حتی اینها هم نه، اگر با منی که دوستم نداری دست ندادی و نرقصیدی و بغلم نکردی هم دورویی، هم هرزه، هم هرجایی هم...

برای اینها دوست داشتن نیست که مشروعیت دارد. قانونهای پوسیده ایست که توی اتاق تاریکی میشود زیر پتویی خفه­اش کرد تا دیگران نبینند و قاعده بازی کثیفشان بهم نخورد.

اینها به هرزگی و فاحشگی معنوی و جسمی تو خرده نخواهند گرفت اگر همانطوری قایم بشوی که آنها میخواهند و همانطوری چشم بگذاری که آنها میخواهند. آنها به التقاط تو نیست که حمله میکنند، آنها برآشفته اند از اینکه فکر میکنی و قانونی داری برای خودت و تن نمیدهی به فرو رفتن در لجنی که آنها همش میزنند هر ثانیه مبادا بویش توی دماغت فرونرود و از خودبیخودت نکند.

آنها جنگشان با تو اینوری یا آنوری شدن نیست رفیق

اینست در عصر جهانی سازی، شبیه­شان بشوی که آنقدر نقش بازی کرده­اند که حالا خودشان هم نمیدانن که چه چیزی را قبول دارند و به چه چیزی اعتقاد دارند و چه چیزی را خلاف میدانند حتی توی خلوت خودشان.

آنها به نقاب تو کاری ندارند اما میترسند که پشت نقابت از چیزی واقعن لذت ببری و و مولکولهایت هنوز از خوشی بلرزند. میخواهند روی سطح نگهت دارند چون خودشان انقدر سبک شده­اند که به هیچ عمقی راهشان نمیدهند.

 

ب.ت:

متشکرم که بزرگوارانه خواندیدش و خم به ابرو نیاوردید.

عزت زیاد رفقا.

 


+ نوشته شده توسط بیگ-ویگ در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 14:47 |
بزن باران...

 

ناگهان

مرا به نام کوچکم صدا میکنی

گنجشکهایم به سرزمین تو کوچ میکنند

و من با این همه بیابان

که هیچ هم بهار نمیشوند

فصلها را گم میکنم

.

.

.

- فقط یک دوستی ساده است، فقط!

  میخندی و اعتنا نمی­کنی

  صدایتان را نمی­توانم از گوشم برانم و... به دستهایتان نمی­توانم فکر نکنم...

- به او گفتی که رهایش کن!  گفت که نمی­تواند

- میتواند تمام خیابانهایی را که با تو رفته دوباره جستجو کند

  میتواند با هر بارانی موهای خیست را از روی چشمت کنار بزند

  میتواند ساعتها در خیابان دنبال جای پایت نگردد

وقتی قرار نیست بیایی چه فرق میکند که چقدر دیر شده باشد؟!

وقتی می­روی چه فرق میکند کجای دنیا باشی؟!

وقتی نیستی ساعتها می­ایستند

                        و خون در رگهای شهر منجمد میشود...

-عزیزکم

            تو هرگز نمیتوانی فکر کنی که هر سال 365 روز است

منتظرم می­مانی؟

                        چشمهایت از انتظار کلافه خواهد شد...

 

- نمی­تواند که دوستت نداشته باشد!

 


+ نوشته شده توسط بیگ-ویگ در پنجشنبه نهم خرداد 1387 و ساعت 10:20 |
جاده های بی سوارو/ سال گنگ بی بهارو...

 

حالم را، حال تلخ این روزهایم را تلفن دوستم کامل میکند که "حال"ش خوب نیست. کاری نمی­توانم بکنم برایش، از این راه دور و وقتی میگوید که "کاش پیشم بودی!" کاری از دستم برنمی­آید و نمی­گویم که اگر پیشش بودم هم کاری از دستم برنمی­آمد. از من پرانرژی خوش­بینم خبری نیست که نیست! وقتی میگوید که "برام دعا کن!" خوشحالم که پیشم نیست و پیشش نیستم تا قیافه­ام را ببیند. قیافه­ی مستأصلم را.

یادم میآید که چند وقت پیش من و دوستم دقیقن یک جا ایستاده بودیم. در یک موقعیت، با کمی تفاوت در جزئیات قضیه. سر دو راهی.من فکر کرده بودم که نمی­­ارزد. تمام این بازی دوست داشتن و دوست داشته شدن به وابستگی و بستگی پر و بالم نمی­ارزید به نظرم. فکر کرده بودم که جل و پلاسم را جمع کنم و خودم را بکشم بیرون از این چرخش و گردش سرگیجه آور و اسیر نیروی گریز از مرکز هیچ عشقی نشوم. فکر کرده بودم که باید خودم باشم با اسقلالم که توی مشتم جا میگیرد و تنهایی ام که توی کوله ام. به گمانم که کمی زیادی مغرور بودم به چبزهای نداشته ام و خودم را محکمتر از اینی که هستم پنداشته بودم. میخواستم ادای خودخواه بودنی را دربیاورم که با جنسم جورتر بود. میخواستم که زندگی خودم را نجات بدهم. میخواستم که خودم مهم باشم و دیگر هیچ!

و دوستم... دوست نازنینم، همچنان به راه دلش را رفته بود و فکر کرده بود که می­ارزد. عشق را و خانواده را و داشتن همراه و همسفر را دوست تر داشته بود و پای دوست داشتنش ایستاده بود و پای انتخابش و ایستاده است تا همین امروز و من میدانم که چقدر تحمل کرده و چقدر خسته است این روزها.

این جوریهاست که نمیتوانم فکر کنم که آنور دو راهی ها خبر خوبی باشد!

هر کدام از راهها را که بروی باری روی دوشت هست که باید بکشی و بکشانی تا روزی که زنده ای انگار.

کم و زیاد و خوب و بد هم ندارد. حالا هرچقدر که من به دوستم بگویم یا او به من که"خوش به حالت!" هر دویمان خوب میدانیم که خوش به حال هیچ کداممان نیست. هست؟!

و باز یادم میآید که یک زمستانی، نه آنقدرها دور که یادم نباشد، سرما خورده و سرمازده بودم. آنچنان که لبهام خشک شده بود کاملن. کافی بود که بخواهم بخندم، حتی نه خنده­ی تمام، شما فرض کنید که حتی لبخندی، و لبم مثل انارهای خانه­ی باباجانم ترک بخورد و از لای ترکش یکی دو قطره خون و نه آب انار، بزند بیرون. خندیدن درد داشت آنروزها و بسیار هم و چقدر سخت بود انتخاب اینکه از سر خوشحالی یا حتی ادب و احترام بخواهی بخندی و بدانی که پشت بندش دردی هست و چند قطره خون. هزینه ای بود که میبایست میپرداختی برای خندیدن و من، منی که خنده و گریه ام حساب و کتاب درستی ندارد، چقدر حسابگر شده بودم آنروزها. به طرفة العینی حساب میکردم و می­سنجیدم موقعیت را که آیا خندیدن می­ارزد یا نه. اگر میارزید که میخندیدم و پای دردش میایستادم و بعدش پشیمان میشدم که حالا اگر نمی­خندیدی نمی­مردی که!

 و اگر طبق حسابهایم خندیدن گران بود، نمی­خندیدم و مثل بز سرم را بالا پایین یا چپ و راست میکردم مثلن و بعدش پشیمان میشدم که حالا مگه می­خندیدی چی میشد؟! یه ذره درد و یه قطره خون بود دیگه. نمی­مردی که!

و... ما هرگز نمی­میریم از این چیزها.

اما... چه کند بهنازی که دلش خندیدن میخواهد، نه لبخند که خندیدن به قهقهه و نمیداند که آیا هنوز انقدر ها میتواند درد را تحمل کند یا اصلن آیا انقدرها خون توی "بدن بی­رمق*"ش باقی مانده برای یک دل سیر خندیدن یا نه!

آنهم وقتی میدانم که نمی­میرم، نه از خندیدن و نه از نخندیدن!

میروم سراغ حافظ بعد از مدتها و خودم هم تعجب میکنم که چند وقت است سراغی نگرفته ام ازش. فال میگیرم به یاد شبهایی که تا صبح برای خودم و دوستم فال میگرفتم و این می­آید و تو خود حدیث مفصل بخوان...

 

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست

                                                در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست

                                                در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند

                                                عرصه­ی شطرنج رندان را مجال شاه نیست

این چه استغناست یارب وین چه نادر حکمتست

                                                کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

چیست این سقف بلند ساده­ی بسیار نقش

                                                زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

صاحب دیوان ما گویی نمیداند حساب

                                                کاندر این طغرا نشان حسبة لله نیست

هرکه خواهد گو بیا و هر که خواهد گو برو

                                                گیر و دار حاجب و دربان درین درگاه نیست

بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود            

                                                خودفروشان را بکوی میفروشان راه نیست

هرچه هست از قامت ناساز بی­اندام ماست

                                                ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

بنده­ی پیر خراباتم که لطفش دائم است

                                                ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

 

به شاهد:

 

ز گریه مردم چشمم نشسته در خونست

                                                ببین که در طلبت حال مردمان چون است

به یاد لعل لب و چشم مست میگونت

                                                ز جام غم می لعلی که میخورم خونست...

 

           

 

*: تعبیر دوست جانم است از این روزهایم.

 

 

پ.ن اول:

حافظ من  به تصحیح "انجوی شیرازی"ست و با "عارف قزوینی"ها فرق میکند یک جاهاییش.

پ.ن دوم:

نه! گمان نکنید که آنقدر لوسم که یادم برود قهرمان شدن غریب "پرسپولیس"م را. خدای من و افشین قطبی، خدای خوب معجزه های کوچکم هنوز زنده است.

پ.ن سوم:

و همچنان میدانم که دنیا پر از آدمهای خوب است. آدمهایی که آرمان و بشر برایشان یک پز روشنفکری و وسیله­ی مخ­زنی شان محسوب نمیشود. بلکه صراط مستقیم زندگی شان است و خودشان را وقف ساختن دنیایی بهتر و قشنگ تر برای دیگران میکنند و حالش را هم میبرند و وقتی میروند  تازه میفهمی که برایت  کلی  چیزهای دوست داشتنی هم هدیه آورده بوده اند.

 


+ نوشته شده توسط بیگ-ویگ در جمعه سوم خرداد 1387 و ساعت 13:38 |
سیرت خوش سیری چند؟!

آقای هوشنگ ضیایی آدم محترم و دوست داشتنی ایست. نمیدانم که حالا هم هست یا نه اما آنوقتها که من میشناختمش توی محیط زیست، یا یک جایی شبیه همین، مسئول حفظ و حراست یوزپلنگ ایرانی بود که توی دنیا در حال انقراض است و جز همین 30 یا 50 دانه ای(خودم میدانم واحد شمارشش دانه نیست!) که توی جنگلهای شمال ایران هست، دیگر یافت می­نشود. بعله! آقا ضیا بسیار بسیار نگران یوزهای ایرانی منحصر بفردمان بود و قصه هایی میگفت شبیه افسانه از زیبایی­شان، شجاعتشان، سرعتشان و...

حالا دلم میخواهد آقا ضیا را پیدا کنم، نه بخاطر دل­نگرانیهای شریف و صادقانه­اش، که میخواهم بگویمش که: اقلیم اینجا مساعد یوزپلنگ نیست آقا ضیا! چه یوزپلنگ باشی چه پلنگِ بی یوز چه ببر مازندران چه هرچه و هرچه اینجا، همین جا، کاری میکند که گربه­ی ملوسی بشوی که توی سبد خانگی ای جا بگیری و هیچ دست نوازشگری را چنگول نکشی. اینجا یادت میدهند که دست­آموز بشوی و موس موس کنی و دم تکان بدهی.

قصه اینست که اولین و مهمترین وظیفه­ی تو بعنوان آدمیزاده­ای که دختر بدنیا آمده اینست که زیبا باشی.

ورزشکاری ؟ باش!

موسیقیدانی؟ باش!

خواننده ای؟ باش!

محققی؟ باش!

نقاشی؟بازیگری ؟ مینویسی؟ خلق میکنی؟ میس